امــروز : دوشنبه, 01 خرداد 1391

آخرین عناوین

 کد خبر: 1049  تاریخ انتشار:پنجشنبه, 06 بهمن 1390 ساعت 22:45 تعداد بازدید: 156 چاپ  نسخه چاپی
      فرستادن به ایمیل  ارسال برای دوستان
      مشاهده در قالب PDF  نسخه PDF
زندگینامه

دکتر مجید عابدی

دکتر مجید عابدی در کتاب «به دریا پیوستگان» سردار شهید یوسف بردستانی قائم مقام فرمانده گردان کمیل ناوتیپ 13 امیرالمؤمنین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را چنین معرفی می کند:

ای یوسف خوش نام ما خوش می روی بر بام ما
ای دل شکسته جام ما ای بر دریده دام ما
دومین روز از آغاز رویش بهار تابستان آلود «بردخون» بود. خورشید چنگ در فضای لایتناهی انداخته بر فراز آسمان رفته بود تا با نثار هرم مطبوعش، گل و لای باز مانده از باران زیبای شب های پیش را در کوچه های کوچک و صمیمی روستای بردخون(شهر فعلی بردخون) در زیر پای عابران خشک سازد. آب گواری باران آب انبارها را لبریز کرده بود و در بالا ده هم، زه(سطح) آب آنقدر بالا آمده بود که زنها تنها با یک بغل باز کردن، دلوی پر را از آن بیرون می کشیدند...
درختچه ها و درختان خودرو، گرداگرد بردخون را مناظری دلپذیر بخشیده بودند؛ اهل آبادی خوشحال و فرحناک به زردی گراییدن رفته رفته ی گندمزارهایشان بودند و با تکان دست نخل ها، ده را هر روز برای تازه کردن دیدار آن گندمزارها بدرود می گفتند. بوی مطبوع نان مطبخ حاج غلام در فضای کوچه پیچیده بود.
فاطمه که به رسم گرامی داشتنش، او را دی محمد می گفتند، آن روز را هم علیرغم انتظار قدوم نوزادش، همچنان در گیر دود و آتش و هیزم و مطبخ بود، چراکه مهمانان هر روز ناشتا می خواستند و نان دست پخت دی محمد مانع از برخواستنشان از میهمانخانه حاج غلام می شد...
روز دوم فروردین سال 1334 ساعتی به ظهر و شنیدن طنین دلنواز اذان مانده بود که دی محمد در اندرونی خانه کاهگلی حاج غلام پذیرای یوسف شد. زن های همسایه به قابلگی او آمده بودند و به تبریک زادن طفلی ماه جبین، پیشانی مهربان او را بوسیدند.
حاج غلام دستی به ریش کوتاه جوگندمی خود کشید و سری به آسمان بلند کرد و با لبان همیشه آرام خود شکری را از میان قاب لبخندی متین گذراند تا در فضای پیش از ظهر آفتابی حیاطش رها سازد. صدای گریه ی زادن از گلوی نازک(یوسف) شنیدنی و دلپذیر بود. او به شیرینی می گریست، تا در نخستین روز ظهرش به دنیا بفهماند که اسارت او را نخواهد پذیرفت.
فضای مذهبی خانه، یوسف نوزاد را در آغوش گرفت و پرورش داد. پدری که آرامش و متانت را در لایه ای از ایمان و اعتقاد مستحکم پیچانده بود و مادری که به خوش نامی در کنار بساط روستایی مطبخ و کارخانه، سجاده ای همواره گسترده، میزبان لحظه ای معنویش بود. خمیر مایه فرزندانش را به آب دلدادگی ائمه اطهار سرشته بودند و یوسف پای در چنین بزم روحانی و در عین حال ساده و بی پیرایه گذرانده بود. کشاورزی و باغداری شغل پدر بود و ارتزاق چنان فرزندانی از دست رنج چنان پدری و دست پخت چنان مادری زندگی زیبا و برنامه دار آنها را برای اهل آبادی رشک انگیز و مایه عبرت ساخته بود.
یوسف بزرگ و بزرگتر می شد. هفت ساله بود که با اشتیاق راهی مدرسه شد. در آن روزگار تنها دبستان بخش بردخون موسوم به دبستان فولادی(دبستان بلال فعلی) محل تحصیل کودکان این حوالی بود. دوره شش ساله دبستان را به پایان برد. برای ادامه تحصیل به منزل یکی از بستگان در شهر گناوه سپرده شد، اما پس از اندک زمانی، با درک اوضاع معیشتی پدر، درس و مدرسه را بدرود گفت و به بردخون برگشت تا دست یاری در دست پدر یعقوب صفتش گذارد. دستان لطیف یوسف از آن روز تا حدود سن 18 سالگی به انواع کارها عادت کرد و البته همزمان از خواندن کتاب و مجلات و رفت و آمد به مجالس مختلف مذهبی(که بردخون همواره کانونی از آنها بود) غافل نماند...
در سن 18 سالگی خدمت سربازی خود را آغاز کرد. در پادگان ۰۵ کرمان آموزش دید و سپس به شیراز منتقل گردید. پس از پایان خدمت سربازی در شیراز به کار مشغول شد. به خاطر امانت داری، ایمان، شجاعت و غیرت وصف ناپذیری که داشت چهره ای دوست داشتنی یافت و به همین خاطر به درخواست یکی از بستگان او در شیراز، در دفتر کار او کار می کرد. پس از مدتی با اخذ پاسپورت از شیراز برای کار در کشورهای حوزه خلیج فارس راهی کشور قطر گردید.
در قطر به شغل نجاری روی آورد و در کوتاه زمانی مهارت کافی در آن شغل پیدا کرد. باز هم دوری خانه و خانواده و وطن را تاب نیاورد و با اندوخته ای از مهارت و تجربه به بردخون بازگشت و سپس کارگاه کوچک نجاری خود را راه اندازی کرد.
نکته قابل ذکر درباره ی اقامت او در قطر این است که این مدت با اوج گیری انقلاب شکوهمند اسلامی، هم زمان شده بود. شهید یوسف به همراه عده ای از هموطنان اعلامیه های امام(ره) و اخبار مربوط به جنایات رژیم ستم شاهی را در آنجا پخش می کردند. با اعلام خبر سقوط رژیم پهلوی، ایرانیان مقیم قطر نیز در مقابل سفارت ایران در آن کشور جمع شده بودند، که شهید یوسف در آن روز پرچم لا اله الا الله را در مقابل سفارت به اهتزار در آورد. پس از مراجعت از قطر، یکی از جوانان پرشور و انقلابی بردخون؛ در صفوف مبارزاتی مردم بردخون یوسف بود. از نخستین روزهای پیروزی انقلاب اسلامی با جوانمردی و تعصب مذهبی ویژه به پاسداری و حراست از دستاوردهای انقلاب نو پای اسلامی پرداخت. بسیج را در بردخون او بنیان نهاد و منزل او نخستین پایگاه محل تجمع جوانان انقلابی بسیجی بود. از همان روزها بود که خود و زندگی خود را وقف انقلاب اسلامی و دستاوردهای آن کرد. آغاز جنگ تحمیلی فصلی نو را در زندگی یوسف آغاز کرد، بدون استثنا در تمامی مراحل اعزام جوانان بخش بردخون به جبهه های نبرد علیه متجاوزان بعثی، یا خود با آنها همراه بود و یا نقش مؤثر در سازماندهی و اعزام آنها داشت؛ به گونه ای به جرأت می توان گفت در تمام مدت سالهای دفاع مقدس او در اختیار جبهه و جنگ بود. گویی از عمق جان باور کرده بود که حیات و ممات او بسته به همین نبرد مقدس و دفاع از اسلام و حریم میهن اسلامیمان است. ضمن به عهده داشتن مسئولیت پایگاه مقاومت کربلا در بردخون، به عنوان عضوی از اعضای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، حضور او در تمامی امور مربوط به انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی ستودنی بود. در همان ایام، اقامت های کوتاهش در بردخون نیز با امر به معروف و نهی از منکر می گذشت؛ اصلی که خود عامل به آن و اقدام کننده در جهت آن بود. بسیاری از جوانان امروز بردخون خاطرات زیبایی را از فعالیت های مؤثر اجتماعی او که با ظرافت، دقت و خلوص و صداقت همراه بود، به خاطر دارند. انقلابی ماندن فضای شهر فعلی بردخون را باید تا حد زیادی مرهون اقدامات خالصانه شهید یوسف بدانیم. سخنرانی های پر شور و جذاب او تأثیر فراوانی بر روح و دل مردم به ویژه جوانان و در همه زمینه ها داشت. او مجموعه ای از ایمان، صداقت، بینش و درک صحیح و راستین از شرایط گوناگون اجتماعی خصوصاً در بستر عمر پربرکت انقلاب اسلامی بود.
مردم شریف تنگستان نیز از این سردار شهید در همین زمینه ها خاطرات خوشی دارند؛ چراکه وی مدتی مسئولیت سپاه «دلوار» و «محمد عامری» را بر عهده داشت. ایجاد وفاق و همدلی زایدالوصفی در آن منطقه مدت زمان کوتاه اقامتش، آن دیار دلاور خیز را همواره با یاد و خاطره یوسف نگاه خواهد داشت.
سردار شهید یوسف از آغاز تشکیل ناو تیپ 13 امیرالمؤمنین(ع) در استان بوشهر به عنوان یکی از فرماندهان لایق و تأثیرگذار، کار فرماندهی گروهان ها و گردان های آن را عهده دار بود. تا اینکه در سال ۱۳۶۵ با پذیرفتن مسئولیت معاون گردان کمیل در عملیات کربلای ۵ آنچه را که به آن عشق می ورزید و همواره در عمل و کلامش به دنبال آن بود یافت و آن چیزی نبود جز غوطه ور شده در خون پاک خود و نوشیدن شهد گوارای شهادت ...
شهادت را بیست و نهم دی ماه و در جایی سوم بهمن ماه سال ۱۳۶۵ ثبت کرده اند.
آنچه سبب اختلاف هایی در ثبت تاریخ شهادت آن سردار فداکار گردیده این است که مدتها پیکر مطهرش مفقود بوده و یاران همرزم او نیز از شهادت او بی خبر بودند. در نهایت جسم پاره پاره ی یوسف گم گشته برای همیشه به بردخون برگشت و روح پاکش به جوار رحمت، آنجا که «رجال صدقوا ما عاهدو وعد الله...» پرکشیدند، پرواز کرد.
همان یوسفی تو که گم گشته نیست
هویداتر از تو در این عرصه کیست
تودر مصر عزت عزیزی، عزیز
کمی توشه در کیسه ی ما بریز
کجا عشق شیدای حسن تو شد
شهادت زلیخای حسن تو شد
تو رفتی و ما کور کنعان شدیم
تو رفتی و ما مصر بهتان شدیم
یوسف در سال ۱۳۵۴ ازدواج کرد. همسر او از دختران فهیم، متدین و نجیب بردخون بود که باشناخت عمیق از روحیات معنوی، اخلاقی و انقلابی اش با او ازدواج کرد. زندگی با یوسف، سرداری که سرو دل در گرو رزم و دفاع از کیان میهن اسلامی داشت و در عین حال در امور معنوی غوطه ور گردیده بود، برای همسر وفادار او حیاتی جدای از روز مرگی های معمولی و متعارف ساخته بود. به همین سبب او(همسر شهید یوسف) ظرفیت و توان آن را یافت که ابتدا غم از دست دادن همسری رشید و ارجمند چون یوسف را تحمل کند. بعد از شهادت او نیز تلخ ترین واقعه زندگی را ـ که مرگ یکی از یاران یوسف بود ـ به چشم ببیند. سه یادگار یوسف عزیز در سایه دستان مادر، بزرگ شدند.

به دریا پیوستگان، نوشته ی مجید عابدی، نشر شروع، 1383

 

نظرات بینندگان


S کد امنیتی
کد جدید


تماته - پایگاه اطلاع رسانی جامع آبدان
پست الکترونیک : info@tomate.ir
تمامی حقوق محفوظ است
طراحی و اجرا : " تسنیم "